غزلی از کریم رجب زاده    به یاد تیرداد نصری عزیز

به روز تلخ بسی بی کسان خبر دارم

مدد کنید که خودرازخاک بردارم

هوای ابری ایران مگر نمیدانی؟

من ازتبار توام شعله درجگردارم

مرابه گریه بخوان آنچنان که میخوانی

دعای نیمه شبم بیشتر اثردارم

مرابه مرگ فرستادزندگی اینجا

چه خاطرات غریبی ازاین سفردارم

جنازه مانده ومن باتمامی غربت

کنارمرده خودمرده ای دگردارم

خودم برای خودم گریه میکنم حالا

به غیراینهمه غربت کسی مگر دارم؟ 

 

با  سلام 

تیرداد رفت  

باورم نمی شود ........نه باورم نمی شود    اما خبر حقیقت دارد

دو سه هفته ای بود که به خاطر مشغله ی کاری نتوانستم  با دوستان از جمله با تیرداد در تماس باشم .

اما........

هنوز باورم نمی شود اما ......

یاد یکی از شعرهای تیرداد می افتم که برایم فرستاده بود

زندگی مرا فرستاد به ادرس عوضی 

نه تیرداد نمرده است او همچنان زنده است زیرا شعرهایش   زنده هستند .  

دلم برای غربت جهان گرفته است .و برای غربت تیرداد

حالم زیاد خوب نیست . و کلمات نمی چرخند درون من ........

و گریه سراسر مرا گرفته است .

 بعدا بیشتر در مورد تیرداد می نویسم . اولین استاد سعری من که همیشه با من بود ......

حتا این اواخر هرگاه شعر جدیدی می گفتم برایش می خواندم اگر تحسین می کرد ثبتش می کردم وگرنه مثل خودس که در ایران بود پاره اش می کردم .

روحش شاد  ............